حكيم ابوالقاسم فردوسى
1147
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
چو بيكار باشى مشو رامشى * نه كارست بيكارى ار باهشى ز هر كار كردن ترا ننگ نيست * اگر چند با بوى و با رنگ نيست بنيكى بهر كار كوشا بود * هميشه بدانش نيوشا بود بكارى نيازد كه فرجام اوى * پشيمانى و تندى آرد به روى ببخشايد از درد بر مستمند * نيارد دلش سوى درد و گزند خردمند كو دل كند بردبار * نباشد به چشم جهاندار خوار بداند كه چندست با او هنر * به اندازه يابد ز هر كار بر گر افزون ازان دوست بستايدش * بلندى و كژّى بيفزايدش همان مرد ايزد ندارد برنج * وگر چند گردد پراگنده گنج پرستش كند پيشه و راستى * بپيچد ز بىراهى و كاستى برين برگ و اين شاخها آخت دست * هنرمند دينى و يزدان پرست همانست راى و همينست راه * بيزدان گراى و بيزدان پناه اگر دادگر باشدى شهريار * ازو ماند اندر جهان يادگار چنان هم كه از داد نوشين روان * كجا خاك شد نام ماندش جوان وفات يافتن قيصر روم و رزم كسرى [ نامه نوشتن نوشين روان نزديك پسر قيصر و پاسخ فرستادن آن ] چنين گويد از نامهء باستان * ز گفتار آن دانشى راستان كه آگاهى آمد بآباد بوم * بنزد جهاندار كسرى ز روم كه تو زنده بادى كه قيصر بمرد * زمان و زمين ديگرى را سپرد پر انديشه شد جان كسرى ز مرگ * شد آن لعل رخساره چون زرد برگ گزين كرد ز ايران فرستادهاى * جهان ديده و راد و آزادهاى فرستاد نزديك فرزند اوى * بر شاخ سبز برومند اوى سخن گفت با او بچربى بسى * كزين بد رهايى نيابد كسى يكى نامه بنوشت با سوگ و درد * پر از آب ديده دو رخساره زرد كه يزدان ترا زندگانى دهاد * همت خوبى و كامرانى دهاد نزايد جز از مرگ را جانور * سراى سپنجست و ما بر گذر اگر تاج ساييم و گر خود و ترگ * رهايى نيابيم از چنگ مرگ چه قيصر چه خاقان چو آيد زمان * به خاك اندر آيد سرش بىگمان ز قيصر ترا مزد بسيار باد * مسيحا روان ترا يار باد شنيدم كه بر نامور تخت اوى * نشستى بياراستى بخت اوى ز ما هرچ بايد ز نيرو بخواه * ز اسب و سليح و ز گنج و سپاه فرستاده از پيش كسرى برفت * بنزديك قيصر خراميد تفت چو آمد بدرگه گشادند راه * فرستاده آمد بر تخت و گاه چو قيصر نگه كرد و عنوان بديد * ز بيشى كسرى دلش بر دميد جوان نيز بد مهتر نونشست * فرستاده را نيز نبسود دست بپرسيد ناكام پرسيدنى * نگه كردنى سست و كژ ديدنى يكى جاى دورش فرود آوريد * بدان نامهء پادشا ننگريد